خرید بک لینک
تمام این داستان از جایی شروع شد که علیاکبر، در سن کودکی مادر و پدرش را از دست داد و به همراه بیبی در اتاقی کاهگلی و محقر به زندگی پر از فراز و نشیبش ادامه داد...صدای چرخ ریسندگی بیبی نوای ادامه زندگی را میداد هرچند در اتاقی کوچک و با لقمه نانی و کاسه ماستی...اما از بد روزگار اوضاع به این منوال پیش نرفت و بیبی برای اینکه علی اکبر زندگی بهتری داشته باشد و بتواند تحصیل کند، به ناچار او را از کوچه پس کوچههای محله قدیمی شهر کرمان با خانههای کاهگلی و سقفهای گنبدی پیش مهربان مردی با روح بزرگ سپرد که با تاسیس یک پرورشگاه در کرمان به یاری علیاکبرها و بیبیها آمده بود...علیاکبر کوچک دوری از بیبی را بر نمیتابید اما مهربانی پدرانه صنعتیزاده موسس پرورشگاه و آمدن و ماندن بیبی در آنجا بعد از مدتی به هوای کمک کردن در امورات بچهها او را مجاب کرد که در کنار بقیه هم سن و سالهایش روزهایش را در پرورشگاه سپری کند. علیاکبر و خیلی از بچههای پرورشگاه برای داشتن شناسنامه باید نام خانوادگی میداشتند، صنعتیزاده چندتایی از بچهها از جمله علیاکبر را با نام خانوادگی خودش صاحب شناسنامه کرد...عجب اینکه نام کوچک علیاکبر هم نامِ صنعتیزاده بزرگ بود! حالا دو علیاکبر صنعتی (زاده) قرار بود مایه فخر و مباهات کرمان، این شهر خفته در دل کویر باشند... علیاکبر کوچک از همان ابتدا با وسایل محدودی که در دست داشت، نقش میزد و سعی میکرد آنچه در اطرافش میدید از پرنده و گل و ساختمان و...را با تکه ذغالی روی دیوار اتاقش در پرورشگاه نقاشی کند...این ذوق هنری که اغلب توسط آموزگاران و اطرافیان مورد عتاب قرار می گرفت (به این بهانه که مانع پرداختن و جدیت او به درس است)؛ توسط صنعتی زاده بزرگ مورد توجه، تشو

برچسب: نویسنده: ترانه خلیلی تاريخ: جمعه 5 مرداد 1403 ساعت: 4:37

صفحه بندی